سر زنگ هنر نمیدونستم چی بکشم...
یاد خودش افتادم...خدایی که همیشه باهامه...
شروع کردم به کشیدن....
وقتی کارم تموم شد همه مسخره ام کردن که هچ چیز نکشیدم...
اما..
اما...
اما من...
اما من خدایی رو کشیدم که همه میگفتن تو نکشیدی...
no love√ love...ما را در سایت no love√ love دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: no love√ love
بازدید: 286